تبلیغات
قاصدک - بخش اول: زندگی میلی
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام ..درد یک اتفاق که شاید با اتفاق تو دردش متفاوت باشد.ویرانم می کند ...به انتهای بودن رسیده ام  اما اشک نمی ریزم ...پنهان شده ام پشت لبخندی که درد می کشد...مرتبا این جملات را با خود تکرار می کنم و همین چند جمله تمام زندگی من است.از کودکی آدم شجاع و نترسی بودم و نسبت به بچه های همسن و سال خودم زرنگ تر و بازیگوش تر بودم و مادر هم از دست بازیگوشی های من خیلی کلافه شده بود و معلم های من همیشه از دست من شاکی بودند...بچه درس خوانی نبودم و تمام علاقه من کشیدن  نقاشی بود و اگر گاهی کاغذ کم میاوردم روی دیوار هم نقاشی می کردم و پدرم وقتی از سر کار می امد من زیر میز قایم می شدم  تا من را نبیند و دعوا نکند و انقدر زیر میز می ماندم تا مادر با پدر حرف بزند و او  از سر تقصیر من بگذرد ...روزهای من می گذشت و من روز به رزو قد می کشیدم و بزرگ می شدم و علاقه من نسبت به نقاشی بیشتر شده بود و من تمام پول تو جیبی هایم را جمع می کردم تا با ان بهترین جنس ها را برای کشیدن نقاشی بخرم..تمام معلم های من از این استعداد من با خبر بودن...چون همیشه سر کلاس به جای گوش دادن درس تمام توجه من به خودکار و کشیدن قیافه معلم بود و بابت همین رفتارم چندین بار  تنبیه شدمو مادر و پدرم به جای تصمیم عاقلانه گرفتن من را در خانه حبس می کردند و تمام وسایل نقاشی را پدر از من گرفتو حتی به گریه های من اهمیت نداد..شاید فکر کرد با این رفتار من به درس علاقه مند می شوم و به قول یک نفر هه هه خیال باطل....چند روز از این فاجعه گذشت و پدر وقتی دید من طبق خواسته انها پیش نمی روم و در زمینه هنری بهتر عمل می کنم من را از مدرسه بیرون کشید و به کلاس های هنری پیش استاد کریمی برد و من از خوش حالی صورت پدر را بوسیدم و از او تشکر کردم.روزها م...ماه ها  و سالها گذشت  و من برای خود یک نقاش ماهری شدم ..هر غروب به مزرعه می رفتم و نقاشی می کشیدم و انگار به ان فضا عادت کرده بودم ..در یکی از روزها که سر گرم نقاشی بودم ناگهان توپی از اسمان امدو تو رنگ رفت و تمام رنگ پخش شد روی نقاشی  و من که خیلی برای این کارم زحمت کشیده بودم به شدت عصبانی شدم و دیدم مردی مسن به طرف من امد و گفت: مقصر شما هستی ..اینجا زمین بازیست  نه نقاشی.. و من از بی ادبی ان اقا اصلا  خوشم نیامد و بسیار ناراحت شدم و دیدم از دور پسری  امد و از طرف ان مرد از من معذرت خواست و من تمام وسایلم را جمع کردم و راهی خانه شدم.وقتی به خانه رسیدم مادر با دیدن قیافه من سوال و پرسش کرد و من در جواب گفتم: نقاشی من خراب شده و من حق ندارم برای نقاشی خودم عزاداری کنم و از مادر خواستم اتاق را ترک کند..ان شب شام هم نخوردم و سعی کردم  بخوابم تا ارامش را  بدست بیاورم و روز جدیدی اغاز کنم.........ادامه داستان فردا... نویسنده: نرجس  از هر گونه کپی خوداری فرمایید ...دارای مجوز است

 


نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1391 ساعت 02:47 ب.ظ توسط نرجس نظرات |