تبلیغات
قاصدک - بخش دوم : زندگی میلی
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

صبح با صدای میلی...میلی گفتن مادر بیدار شدم و. دیدم بهروز امده از دیدن او بسیار خوش حال شدم ..بهروز دوست بچگی هایم بود و ما باهم خیلی صمیمی بودیم و من شروع کردم به توضیح دادن داستان دیروز و اینکه نقاشی عزیزم چی شد..امید از یک خانواده ثروتمند بود و تازه بعد هفت سال از خارج برگشته بود و از دیروز که میلی رو دیده بود خیلی از اون خوشش امده بود و تنها نشانی که از او داشت این بود که میلی هر روز صبح با اتوبوس یک به مقصد خود می رفت..امید خدمتکار را صدا زد تا لباس خود را با او عوض کند چون نمی خواست میلی بفهمد که او  پسر پولدار است ...خدمتکار را دید و گفت: تو کاملی...تو به درد من می خوری..خدمتکار گفت: اقا این رفتار درست نیست  ...امید گفت:دوست به بهانه عشق چه کار ها می کند و بعد به خدمتکار که گریه می کرد گفت: شما  رئس من هستید و هر کار بخواین می توانید انجام دهید ...امید لباس را از تن خدمتکار در اورد و گفت : مشکل فقط لباس بود ..قول می دم کثیفش نکنم و به تو دستور می دم ماشین رو روشن کنی تا زودتر بریم...بعد چند دقیقه اتوبوس شماره یک را امید دید و سوار شد و بین جمعیت میلی را  پیدا کرد..میلی با دیدن او جا خورد از او پرسید : شما شرکت نرفتید ؟ مرخصی هستید؟؟ امید گفت: شرکت به کسی مرخصی نمی ده ولی به من میده...میلی پرسید: چرا؟؟ امید گفت: برای اینکه من همیشه به اخلاق پای بند هستم بیاد طرف خوشش بیاد و نیاد...من به رئیس گفتم کاری که کردی اصلا درست نبود و دل یک نفر شکستی و به ان شخص ضرر زدی..و من از کار انصراف دادم..میلی ناراحت شد و گفت: شما به خاطر من کارتون رو از دست دادید ولی امید گفت: بی خیال با کار و تلاش دوباره کار به دست میاد..میلی با امید پیاده شدند ...امید به میلی گفت: دیشب تا صبح  خوابم نبرد و داشتم به نقاشیتون فکر می کردم و نقاشیتون سرشار از هنر بود...میلی گفت: فراموشش کن...میلی به امید گفت:چای می خوری؟؟ امید که به شدت از چای بدش می امد گفت: بله  بله میمیرم واسه چایی...میلی ان را دعوت به کافی شاپ کرد و امید با دیدن چای حالش بد شد و نتوانست بخورد ...میلی گفت: تو اصلا بلد نیستی چای بخوری و با هم کلی خندیدند...میلی دیگه از امید خداحافظی کرد و گفت : من باید برم ...امید گفت: کب باز هم دیگه رو می بینیم و میلی گفت: تو که به سرنوشت اعتقاد داری از اون بپرس و از هم خداحافظی کردند ..و  امید زیر لب تکرار می کرد دختری با عینک....و می خندید.......ادامه داستان فردا   کپی خود داری فرمایید


نوشته شده در جمعه 19 آبان 1391 ساعت 08:28 ب.ظ توسط نرجس نظرات |