تبلیغات
قاصدک - بخش سوم : زندگی میلی
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

روز ها می گذشت و امید مشغول کار بود و با پدرش بسیار موفق بود ...در روز یکشنبه به کافی شاپ رفت و شروع کرد به چایی خوردن و میلی با دیدن امید بسیار تعجب کرد و امید گفت:دیدی بالاخره موفق شدم و با هم به ساحل رفتند و امید گفت: دیدی سرنوشت دوباره باعث دیدن من و تو شد ...ومیلی لبخندی زد و گفت: هم دست سرنوشت و هم تو...اخه تو همیشه مال منی...و امید گفت: هر چی هست خیلی مضحکه....چون ما هم دیگر و نمیشناختیم ولی الان... و میلی گفت: سرم را شاید دیگران گرم کنند اما تو که نیستی هیچ کس نیست که دلم را گرم کند..هردو ارام نجوا می کردند و افتاب در حال غروب کردن بود.  ...از هم خداحافظی کردن و امید وقتی به خانه رسید دوست داشت به میلی زنگ بزند  ولی فکر کرد شاید میلی فکر کند او پسر الافیست و هدفش فقط  زنگ زدن و سوء استفاده کردن است ..برای همین بی خیال شد و اهنگی گذاشت و شروع کرد با خواننده نجوا کردن....قصه ی پرواز منو قلم نزن تو دفترت / دستای من رو بنویس کنار لمس باورت / می خوام برم تا مرز ابر بوسه هامو بهش بدم تا بوسه بارونت کنه وقتی که من بهش می گم / می خوام تو اغوش خیال حواسمو جا بذارم ..فکرشو کن از اون بالا دادا بزنم ...دوستت دارم....کاش می شد به میلی بگم و با این خیال خوابش برد...و اما میلی تمام فکرش از امید پر شده بود و دیگر نمی توانست  روی نقاشی تمرکز کند و دیگر مثل قبل علاقه ای به کشیدن نقاشی نداشت و حتی به بهروز دوست دوران بچگی خود اهمیت نمی داد...صبح میلی در حال عبور از خیابان بود  که امید را  در یک شرکت بسیار بزرگ  و با کت و شلوار شیک دید و جا خورد و امید با دیدن او به طرف میلی امد و میلی با ناراحتی گفت: تو پیش ان پیر مرد خرفت چی کار می کنی؟؟ امید گفت:ساعت 11 شب رئیس به خانه ما امد و با کلی گریه و زاری از من خواست که سر کار برگردم و میلی قبول کرد و از امید خداحافظی کرد و امید به سمت پدر رفت و همه چیز را توضیح داد و از او خواست به روی خودش نیاورد که مرا میشناسد.......در یکی از روزها به میلی از شرکت زنگ زدند و خبر دادند سه تا از تابلو هایش را قرار است بخرند و او ادرس شرکت را گرفت و فهمید شرکتی است که امید کار می کند...اژانس گرفت و رفت...به محض ورود به شرکت امید را دید که با ظاهری عالی در حال صحبت با مشتریان است و همه به او لقب طراح داخلی می دهند...امید با دیدن میلی ان را دعوت کرد تا به اتاق بروند و میلی گفت: معلومه رئیس دوستت داره که تو رو مدیر کرده...و همین حین پدر امید بدون دیدن میلی ....گفت: پسرم امید ....و میلی با دیدن این صحنه گریه کرد و به امید گفت: تو هیچ وقت نمی تونی مرد خوبی برام باشی و این دروغ تو منصفانه نیست...من تو رو خیلی دوست داشتم....امید با پدرش دعوا افتاد و بسیار عصبانی شد و پدرش گفت: تو اشتباه کردی که دروغ گفتی و امید در جواب پدر گفت: اون به شما می گفت پیر مرد خرفت و از شما حسابی ناراحت بود ...و پدر با خنده گفت: من رفتم باهاش حرف بزنم...و سریع از شرکت خارج شد و میلی را دید و صداش کرد  و گفت: تو او.ل از من رنجیدی و حالام پسرم تو رو اذیت کرده خیلی متاسفم دخترم...امید تو رو خیلی دوست داره و به همین دلیل دروغ گفته و دل تو رو شکسته و تو باید بفهمی چرا این کار رو کرده؟؟ و عشق باعث میشه ادم کارهای عجیبی انجام بده دخترم ...من و امید رو ببخش و این عشق  رو از بین نبر...من برات فردا ماشین می فرستم تا تو رو وعده گاه عشاق بیاره ...حتما بیا دخترم....میلی تشکر کرد و رفت.....ادامه داستان فردا  نویسنده: نرجس


نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391 ساعت 02:19 ب.ظ توسط نرجس نظرات |