تبلیغات
قاصدک - بخش ششم: زندگی میلی
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

میلی  روز تا شب روی تخت می نشست و به عکس عروسی امید و خود نگاه می کرد و ناگهان چشمش به لباسی که قرار بود به امید روز تولد بدهد افتاد و اشک هایش دوباره از بی طاقتی شروع شد..مادر از راه رسید و گفت: دخترم بهتره لباساتو عوض کنی ...همین رنگ ها بودن که تو و امید رو بهم پیوند دادن ...اگه تو لباس رنگی نپوشی از امید دور می شی...من امید رو از دست دادم ولی نمی خوام میلی از دست بدم....روز ها میگذشت و میلی یک مقدار بهتر شده بود...یک روز صبح که دنبال انش بود ..اون رو تو لباس امید پیدا کرد و گفت:: تو اینجا چی کار می کنی موش کوچولو...انش گفت: من پیش بابا هستم ..اینجا بوی بابا می ده و من میدونم اون رفته پیش خدا...تا خدا تنها نباشه...ولی مامان من ناراحتم .چون بابا یادش رفته از من خداحافظی کنه...میلی انش را بوسید و باهم گریه کردند...در یکی از شب ها میلی به سمت وسایل نقاشی رفت تا نقاشی بکشد  ولی تصور اینکه امید به او کمک می کرد و خاطرات دوباره او را از کار منع کرد و او تمام تابلوهایش را پرت کرد...پدر که می دید میلی روز به روز حالش بدتر می شود  به نزد دکتری رفت و نظر دکتر عاشق شدن دوباره میلی بود تا اون دوباره به زندگی برگرده ...پدر یاد بهروز افتاد و سفری ترتیب داد تا به خارج برود...پدر بعد جست و جو ان را در یکی از کنسرت ها پیدا کرد ...پدر با دیدن بهروز همه چیز را برایش توضیح داد و از او سوال کرد چرا هیچ وقت به میلی نگفتی دوستش داری؟ و بهروز گفت: خوشبختی من در خوشبختی میلی بود و اون با امید خوشبخت بود..و پدر گفت: برگرد و زندگی رو برای میلی تازه کن....بهروز با پدر به ایران امد و با دیدن میلی گریه کرد و میلی هم اشک ریخت و گفت : بهت تسلیت می گم .....و میلی گفت: دیدی بهروز من زندگیمو از دست دادم و تنها شدم...روز ها میگذش و بهروز با پدر هر کاری برای خوش حالی پدر می کردند و کنسرتی بهروز ترتیب داد و پدر میلی را به اجبار با خود برد ...بهروز شروع به خواندن کرد...روزای سخت نبودن با تو خلاء امید و تجربه کردم / داغ دلم که بی تو تازه می شد هم نفسم سایه سردم / تو رو میدیدم از ان ور ابر ها که میخوای سر سری رد شی/ اسمونو خط خطی کردم ..چجوری میتونی انقد بد شی...سکوت قلبتو بشکنو برگرد ..نذار این فاصله بیش تر از این شه...نمی خوام مثل گذشته که رفتی دوباره اخر قصه همین شه / .......و میلی بار ها در حال بلند شدن بود که پدر دستانش را گرفت و نخواست او بلند شود و میلی به احترام پدر نشست و ارام گریه می کرد و بهروز انگشت اشاره او برای خواندن به میلی بود....بعد تمام شدن کنسرت ...پدر بهروز تشویق کرد و گفت : عالی بود بهروز جان....و از او خواست میلی به خانه برساند...میلی یک کلمه حرف نزد ووقتی به خانه رسید ...به سمت پدر رفت و گفت: پدر چرا این کار رو می کنی ؟ نکنه بعد مرگ امید من دیگه برای شما اهمیت ندارم و باید از این خانه برم...پدر نگاهی کرد و گفت: بعد مرگ امید خدا به ما یک دختر داده که خیلی دوستش دارم و لی دیدن این چهره تو برای من قشنگ نیست ...میلی گریه کرد و به خانه بهروز رفت...بهروز با دیدن میلی تعجب کرد ...میلی گریه کرد و گفت: تو می دونستی من فقط یک بار عاشق میشم...تو چرا بهروز؟ بهروز گفت: من دوستت دارم و به تو عشق می دم...میلی گفت: من هیچ عشقی ندارم  و بهروز گفت: من اونقدر عشق دارم که برای هر دو ما کافیه...میلی گریه کرد و به سمت ساحل رفت و یاد حرف امید افتاد:غروب خورشید یاد اور یک زندگی تازه است .....شب به خانه برگشت و پدر را در اغوش و گرفت و از او معذرت خواست....اخرین قسمت در فردا  نویسنده : نرجس


نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 09:35 ق.ظ توسط نرجس نظرات |