تبلیغات
قاصدک - بخش هفتم: زندگی میلی
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

صبح بهروز دنبال میلی امد تا باهم به خانه عشاق بروند ...میلی به بهروز گفت: وقتی یک مدت طولانی با کسی ارتباط داری خیلی سخته اسم اون ارتباط رو عوض کنی و از تو میخوام یک کم به من فرصت بدی ...می تون؟؟ بهروز گفت:دوست داشتن محدودیت زمانی نداره ...از من بخواه تا تمام عمرمو بهت بدم.....کارت عروسی اماده شده بود و پدر پیش مادر رفت و مادر با دیدن کارت عروسی عصبانی شد و گفت: تو چطور تونستی پسرمون رو فراموش کنی ....اون نوه ما رو می بره.... پدر دادی زد و گفت: خودخواه نباش زن ...عوضش انش صاحب پدر میشه...روز عروسی فرا رسید همه چیز اماده بود ...میلی  پیش پدر رفت و گفت:از اینکه خانه شما رو ترک می کنم ناراحتم و برام سخته... و پدر لبخندی زد و گفت: دختر هیچ وقت خانه پدرشو ترک نمی کنه....و بهروز دست پدر را بوسید و گفت: من ادم های زیادی دیدم ولی ادمی مثل شما ندیدم که برای پیوند زدن یک رابطه بقیه رابطه ها رو بشکنه....برام دعا کنید که به دخترتون اون چیزی رو بدم که شایستگیشو داره......و ان دو وارد یک زندگی مشترک عالی شدند...سالها گذشت و انش بزرگ شد و میلی باز هم تنهایی را در اغوش کشید....و اگر پدر اینجا بود نمی گذاشت او غمگین باشد...انش هم که برای همیشه به خارج رفت....در زندگی هر کس ناخوشی های زیادی وجود دارد ولی وقتی تقدیر برایت خوب نباشد هر چند بار هم که لذت عشق را بکشی باز ان را از دست خواهی داد...کاش امید اینجا بود تا من دوباره عهد نمی بستم که ان هم به پیری نرسد ...امید اگر بدانی چقدر دلم برایت تنگ شده است...باز با من تکرار کن...مثل ان موقع که تا صبح بر بالین من با خواننده می خواندی....شب از مهتاب سر میره  ..تمام ماه تو آبه/ شبیه عکس یک رویا تو خوابیدی جهانه خوابه.....زمین دور تو می گرده زمان دست تو افتاده...تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده...........................پایان نویسنده : نرجس
نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1391 ساعت 03:02 ب.ظ توسط نرجس نظرات |