تبلیغات
قاصدک - سلام
قاصدک

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی می نویسم! از هرگونه کپی خوداری فرمایید..با سپاس فراوان

سلام.من که  حسابی خستم اخه خانه مادربزرگم رفتم و یه کوچولو کمکش کردم  داشتم  ظرفارو  ..رو بوفه میچیدم  و یه مقدار سخت بودهی  میچیدم  و  راضی نمیشدم..اخه ظرفای تزئینیش کم بودچشام  دیگه  خسته شده بود  مادر بزرگ میگفت: ول کن ..خسته شدیمن  گوش نمی دادم و بالاخره  یه بوفه ساختم خوشگل  و بعد  رفتم و یه غذای خوشمزه  درست کردم..اخ  اخ  اگه گفتید چی؟؟  کباب انقده گرسنه بودم که  با عجله غذا خوردم  چون دیشب پیش مادربزرگ بودم..تاکسی گرفتم و اومدم به اغوش خانواده  وای چقدر براشون دلم تنگ شده بود پدرم هم زنگ زد و تشکر کرد بابت کمک به مادربزرگم...منم که کاری نکردم که قابل تقدیر باشه..با فروتنی تمام گفتم:  بابا  جون ما  چاکرتیم  خلاصه  :  ای جوان ها  شما هم یک روزی مادربزرگ و پدر بزرگ میشید پس خواهش می کنم بزرگتر ها از یادتون نرن من برم که الان باز باید برم پیش دختر عمه تا بریم خرید  و شب هم مهمانیم....دلسوزم دیگه. با تمام خستگیام باز از من چیزی بخوان..نه  نمیگمفعلا 

 

 

 

 

 


نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت 03:28 ب.ظ توسط نرجس نظرات |